در اواخر قرن چهاردهم، زنی از شرق با کودکی در آغوش به دروازهٔ اقامتگاه ژوانا، دوشس برابانت، میرسد.
زن میمیرد و کودک میماند؛ با نشانههایی ناشناخته بر بدنش و رازی که هیچکس قادر به گشودنش نیست.
در جهانی که همه در جستوجوی پاسخاند، ژوانا با پرسشی دشوارتر روبهرو میشود:
آیا هر رازی باید گشوده شود؟